داماد شب

شب گیرم انداخته

در تور سیاه عروسی که به سوگ داماد نشته

و من خود را جا زده  به نام داماد

در حجله ی عروس

دستم به خون دل آغشته

با خنجری که تراشیده ام از آتش

در روز

دیروز

گیر افتاده ام

دستپاچه ام برای گریز

از شبهی که در شب نامش من است

از منی که به انتقام برخواهد خاست

خون عشقی تنفر برانگیز را

دست می اندازم به دامن گذر

کوچییده ام  به عالم روز

غافل از این که به جرم خیانت

هر روز من شب است

و شب نفوذ کرده بوده است از قبل

 قبل از آنکه بخواهم پرده بدرانم

ریشه دوانده بود

تابیده است دست و پایم بدان

وبه کوشش بیهوده ی مگسی می مانم

در گریز از تاری تنیده از

طمع نه این بار

 بلکه از عشق

و شب ناتمام

مهرش کرده ام عقربه های تمام ساعتها را

و اینک عند المطالبه

نبضم را سلاخی می کند

و من در انتها

به دریدگی معشوق

 می خندم

/ 3 نظر / 8 بازدید
zahra

یه کارایی داره میشه ها داری دوباره برمیگردی[گل]

فرزاد

سلام رفیق قدیمی به روزم و مشتاق نگاهی...