گذر

گذشتم

از سایه ی دیوارهایی که به حلقومم فشار می آورد

از دگردیسی دوار عقربه های ساعت

با پایی برهنه

دستم خالی

مغزم خالی

رد شدم

از خطوط سنگین یک کتاب سفید

در یک لحظه

که خورشید به جای درخشش قهقهه زد

و همه ی پروانه های عالم تنوره کشیدند تا خدا

هنگامی که آب از سر زمان فوران کرد

و پاک شدم

در کنش و واکنش  چند ادعای بی اساس

کنار مردمک چشمان کسی دیگر

کسی دیگر

هویدا شد

بی آنکه منت لبخند حتی رهگذری به گردنش مانده باشد

به یک حادثه ی طبیعی تن داد

و حالا

بی واسطه

عشق می نوشد

 

 

/ 1 نظر / 10 بازدید
محصولات دیدنی

سلام. آیا شما مایل هستید که صدای قلب همسایه خود را بشنوید؟ آیا مایل هستید بدانید در غیاب شما چه کسی به محل کسب و کار شما رفت و آمد دارد؟ آیا مایل هستید کوچکترین دوربین عکاسی و فیلمبرداری را ببینید؟ به سایت ما بیای همه رو یکجا جمع کردیم