نه دلم به حال معصومیتش سوخت ،نه این همه عمر با هم بودنمان،بیش از این ماندنش روا نبود،شمشیر زمانه بیش از این نمی توانست بران باشد. گناهش ظلم به خودش بود. اگر می ماند باز هم به خودش ستم می کرد. دیگر نمی توانستم ببینم. او که می رفت با دارایی هر دومان به آرزوی هردومان می رسیدم . او نمی گذاشت. مریض بود.


نگاهش التماس آمیز نبود.نگران نبود،مثل همیشه بود. معصوم و بی گناه.قطب من قوی تر از همیشه بود. می توانستم با تمام قدرتمان گلویش را با هر دو دستم بگیرم،همان هنگام که او داشت خود را می آزرد ، همان هنگام که پوست تنش داشت دوباره منقبض می شد، همان هنگام که لبانش باز می لرزید, کارش را بسازم. نای مقاومت نداشت که.


به سفسطه ی زنده بودنش پایان دادم. حالا می توانستم تنها نفس بکشم از سهم اکسیژن خودم. می توانستم تنها بیاندیشم .خطا کنم. گناه کنم, بدون زمزمه ی میرای یک روان پریش آرمانگرای خودآزار مست. می توانستم به آینده بیاندیشم. بدون گذشته ی لعنتی...


اگر باز چون غده ای بدخیم  درون سلولهای مغزی ام جان نمی گزفت.

کاش  او مرا بمیراند.

/ 1 نظر / 10 بازدید