ناجی!

تو باش.

من نباشم.

 کتاب و دفتر و فکر نباشم .

تو باش،

بگذار شعر اجازه تولد نیابد

نطفه اش به هم نرسیده،بمیرد.

موجود ناقصی که به هیچ چیز شبیه نیست, نباشد.

تو باش .

جای همه چشم های تا کنون

 با تو ببینم

 در عوض همه ی اصوات

تو را بشنوم،

تو باش.

نفس بکشم،

بو  کنم،

تو را ،

خودم را،

صبح و شب را،

تو باش،

گل  بکارم،

خانه بسازم،

رنگ بپاشم

مادر بشوم،

تو باشی

ناجی !

که زندگی کنم.

/ 4 نظر / 13 بازدید
خواهر جان دلت خشه

شادی ها آبجی! l مگه از ترشیدگی در نیامدی آبجی!

بیتا ...

تو باش ... تا زندگی کنم ... ... دلم گرفته عاطفه نازنینم... خیلی خسته ام ... خیلی ... شعرت به دلم نشست عزیزم...

مطهر

سلام خوبی؟به جا میاری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟من که رفتم هیچکس تره ای خزد نکرد .پاشو بیا منتظرتم