درباره نویسنده
عاطفه محمدی
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • عاطفه محمدی
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • ناجی!
  • پنجشنبه ٢٢ دی ،۱۳٩٠
  • ادامه ی مشروط
  • u.a.r
  • دستمایه ی شعبده
  • گذر
  • داماد شب
  • اینجا که در آنم
  • دوشنبه ٤ مهر ،۱۳٩٠
  • منتظرم بمانی
  • عشق را برایم معنی کن مهدی
  • من و تو
  • تا فردا
  • ساحره
  • همین چه که هستم
  • قصه ی لیلی و مجنون می توانست طور دیگری تمام شود
  • گم شده
  • مَه و مِه
  • من غریب
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
دوستان من
  • بیتا
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



چیزی شبیه همیشه
ناجی!
نویسنده: عاطفه محمدی - جمعه ٢۳ دی ،۱۳٩٠

تو باش.

من نباشم.

 کتاب و دفتر و فکر نباشم .

تو باش،

بگذار شعر اجازه تولد نیابد

نطفه اش به هم نرسیده،بمیرد.

موجود ناقصی که به هیچ چیز شبیه نیست, نباشد.

تو باش .

جای همه چشم های تا کنون

 با تو ببینم

 در عوض همه ی اصوات

تو را بشنوم،

تو باش.

نفس بکشم،

بو  کنم،

تو را ،

خودم را،

صبح و شب را،

تو باش،

گل  بکارم،

خانه بسازم،

رنگ بپاشم

مادر بشوم،

تو باشی

ناجی !

که زندگی کنم.

نظرات ()



 
نویسنده: عاطفه محمدی - پنجشنبه ٢٢ دی ،۱۳٩٠

بهار نیستم

تابستان ,پاییز, زمستان

هیچ کدام از فصول عمر نیستم

جاده نیستم

قطار نیستم

کفش نیستم

پا نیستم

قرار است بهار همه ی گیاهان شکوفه دهند

گیاه نیستم

در من شکوفه نمی روید

تابستان درخت میوه داد 

خشکیدم

پاییز برگها زرد شدند

برگ نداشتم

زمستان برف بارید

من سیاه بودم

تو عبور کردی .

کی ؟

گذشتی .

از من .

با من .

در من .

نظرات ()



ادامه ی مشروط
نویسنده: عاطفه محمدی - دوشنبه ۱٩ دی ،۱۳٩٠

 

به شرط آن که, وزن صدایت, بیشتر از تاپ تاپ قلب تپنده ی باران نباشد

 

و گرمای نگاهت سردتر از خورشید

 

، فقط و فقط اگر، دستت به خدا برسد

 

اگر ، درونت ,به اندازه ی مادر, جا داشته باشد

 

اگر, به پرندگان زمستان, دان داده باشی

 

اگر, سنگ را از روی بال هوا برداشته باشی

 

اگر, مرا ,دوست داشته باشی!

 

این چنین خواهد ماند.

 

نظرات ()



u.a.r
نویسنده: عاطفه محمدی - یکشنبه ۱۱ دی ،۱۳٩٠
فرقی ندارد 
که در سکون هجای پایانی صدایی یافته باشی اش
یا در زوال روایت گر نگاهی
یا هیچ کدامشان
با دستانت ساخته باشی
رو به رویت گذاشته
وبپرستی

اگر !
یافته باشی اش
نظرات ()



دستمایه ی شعبده
نویسنده: عاطفه محمدی - سه‌شنبه ۸ آذر ،۱۳٩٠

آن شب تمام شد

روزی دیگر

اگر شد

همراه با تو

در جادوی طلوع

به هیئت شب پره ای

نزول اجلال می کنم !

تو اگر شمع خاموشی باشی

باز من به انتظار

تا در کدام شب

دست جادوگر

تو را شعله ور خواهد کرد

باشد که مرا آنروز

شاید

 اشتیاقی برای سوختن

 

نظرات ()



گذر
نویسنده: عاطفه محمدی - پنجشنبه ۱٩ آبان ،۱۳٩٠

گذشتم

از سایه ی دیوارهایی که به حلقومم فشار می آورد

از دگردیسی دوار عقربه های ساعت

با پایی برهنه

دستم خالی

مغزم خالی

رد شدم

از خطوط سنگین یک کتاب سفید

در یک لحظه

که خورشید به جای درخشش قهقهه زد

و همه ی پروانه های عالم تنوره کشیدند تا خدا

هنگامی که آب از سر زمان فوران کرد

و پاک شدم

در کنش و واکنش  چند ادعای بی اساس

کنار مردمک چشمان کسی دیگر

کسی دیگر

هویدا شد

بی آنکه منت لبخند حتی رهگذری به گردنش مانده باشد

به یک حادثه ی طبیعی تن داد

و حالا

بی واسطه

عشق می نوشد

 

 

نظرات ()



داماد شب
نویسنده: عاطفه محمدی - یکشنبه ٢٤ مهر ،۱۳٩٠

شب گیرم انداخته

در تور سیاه عروسی که به سوگ داماد نشته

و من خود را جا زده  به نام داماد

در حجله ی عروس

دستم به خون دل آغشته

با خنجری که تراشیده ام از آتش

در روز

دیروز

گیر افتاده ام

دستپاچه ام برای گریز

از شبهی که در شب نامش من است

از منی که به انتقام برخواهد خاست

خون عشقی تنفر برانگیز را

دست می اندازم به دامن گذر

کوچییده ام  به عالم روز

غافل از این که به جرم خیانت

هر روز من شب است

و شب نفوذ کرده بوده است از قبل

 قبل از آنکه بخواهم پرده بدرانم

ریشه دوانده بود

تابیده است دست و پایم بدان

وبه کوشش بیهوده ی مگسی می مانم

در گریز از تاری تنیده از

طمع نه این بار

 بلکه از عشق

و شب ناتمام

مهرش کرده ام عقربه های تمام ساعتها را

و اینک عند المطالبه

نبضم را سلاخی می کند

و من در انتها

به دریدگی معشوق

 می خندم

نظرات ()



اینجا که در آنم
نویسنده: عاطفه محمدی - دوشنبه ٤ مهر ،۱۳٩٠

متوجه ام

فضای خالی  در حال گستردگی است

تو سردانده ای مرا

به اینجا

 بو می کنم

یکسره  مشام گشته ام

مشامی که در خاطره ی یک عطر مانده

عطری که مرا می بلعد

و هرروزبیشتر منتشر میشود از من

در اینجا

اینجا که در آنم

عطری که خاطره است

بو می کشم و زنده می شوی

و در مقابلم می ایستی

و من همچنان در اندیشه ی زایش تو

تو از خاطراتم عبور کرده ای

پیش تر از این

که اینجا باشم

اینجا

که در آنم

از هر فصلی سروده ای بر گزیده ای

و تاوان می گیری از من

اینک

به واسطه ی هر لحظه که زیسته بودم پیش از این

بدون تو

اینجا

یا هر جای دیگری

خود را پروریده ای از من

از مشام من

که یک زمانی تو را بوییدم

بی آنکه اجازه بخواهم

نزدیک تر از آنکه گمان بری

خارج از اینجا

تو ساطع می شوی

و من گسترده می شوم اینجا

به حکم تو

 تا پس از این

در همین جا

اینجا که در آنیم

انگار

تا پس از این

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »